سلام
اومدم چیزهایی رو در اینجا بنویسم. راستش خودمم نمی دونم انگیزه م از این کار چیه. اصولاً نوشتن من چه فایده ای داره. شاید یک جور تسکین باشه واسه دل خودم . نمی دونم!
نمی دونم در مورد چی باید بنویسم و چی باید بگم. نمی دونم مخاطب من چه کسی خواهد بود. اگر اصولاً مخاطبی در کار باشه! حتی هنوز مطمئن نیستم که باید به همین صورت عامیانه بنویسم یا رسمی و کتابی.
در زندگی من اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاده. بعضی از این اتفاقات طبیعی بوده و ممکنه واسه هر کسی پیش بیاد. و بعضی غیر طبیعی! من از این اتفاقات غیر طبیعی زیاد خواهم نوشت.
غیر از زندگی شخصی خودم ، در مورد محیطی که زندگی میکنم هم چیزهایی برای نوشتن دارم. منظورم کشوری هست که توش زندگی میکنم. چون فکر میکنم در این کشور ، مثل زندگی خودم ، اتفاقات غیر طبیعی زیاد رُخ میده.
احتمالاً حرفهای من یکسری حرفهای کهنه و قدیمی و تکراری هستند و هیچ چیز جدیدی برای گفتن ندارم.اصولاً شرایط به ما اجازه نمی ده از این چارچوب فراتر بریم.ولی دوست ندارم خسته کننده باشم.
روزانه ساعتهای زیادی مشغول فکر کردن هستم. به هر چیزی که به ذهنم برسه مدتها فکر میکنه. اغلب هم بی فایده هست و به جایی نمیرسم. یه دلیلش احتمالاً تنهایی هست. وقتی تنها هستیم بیشتر به فکر کردن تمایل پیدا میکنیم. منظورم فکر کردن به مسائل فرا طبیعی هست!
به مسائل سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی ، موسیقی و کامپیوتر اهمیت بیشتری میدم. ولی گاهی ممکنه چیزهایی بنویسم که در هیچ دسته و موضوعی قرار نگیره.
مذهبی نیستم ، اما به خدا اعتقاد دارم. نه به خاطر ترس از جهنم یا میل رفتن به بهشت و یا صرفاً چون بقیه ی مردم اعتقاد دارن . به دلیل همون اتفاقات ماوراء طبیعی که باعث شدن من پی ببرم حتی اگر واقعاً خدایی وجود نداشته باشه ، ما باید به اون ایمان داشته باشیم!
آرامش ، بزرگترین هدف زندگی من هست.برای رسیدن بهش هر کاری میکنم. حتی سلب آرامش از خودم!
به عقاید دیگران احترام میزارم. البته به شرطی که به جان و مال من و دیگران ضربه نزنه.مثلاً نمی شه به عقایدی که مرگ و نفرت رو ترویج میکنن احترام گذاشت. باید باهش جداً مقابله کرد.
فاصله ی زمانی مشخصی برای بروز کردن وبلاگ ندارم. ممکنه هر روز و یا ماهی یک بار مطلبی وارد کنم.
خلاصه کلام اینکه ، با نام خدا شروع میکنم و تا وقتیکه خودش توان نوشتن رو ازم بگیره ، ادامه میدم.
سرو عزیز سلام
نمیدونم چرا،ولی از نوشته هات خیلی خوشم اومد.شاید به خاطر صداقت جاری توی جملاتت باشه.مخصوصاً از حرفهای کهنت که خیلی خیلی هم تازه است.
چیزهایی که توی حرفهای کهنت نوشتی،حرف دل خیلی از همنسلهای ماست یا حداقل حرف دل من هم هست.جالبه با اینکه نمیدونم چندسالته گفتم همنسلهای ما.به هر حال من هم بیشتر اوقات با دیدن این همه خرافات و خرافه پرستی و سوء استفاده از دین و مذهب به همه چیز شک میکنم ،و چون کسی نیست تا با هاش صحبت کنم،پس یه نتیجه ای هم نمی رسم،میدونی که این جور مسائل تابوهای جامعه سنتی ماست و نمیشه زیاد در موردشون بحث کرد.
به هرحال مطالبت جالب بود،سعی کن بیشتر بنویسی،اگر میبینی کوتاه برات نوشتم به خاطر کیبوردمه که برچسب فارسی نداره و اذیت میکنه.
شادکام وپیروز باشی